تبلیغات
صراط - جناب ابوموسی اشعری!
جناب ابوموسی اشعری! | تاریخ اسلام ,

جناب «ابوموسی اشعری» حاکم بصره بود؛ همین ابوموسایِ معروفِ حکمیت. مردم می‏خواستند به جهاد بروند، او بالای منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض کرد. در فضیلت جهاد و فداکاری، سخن­ها گفت.

خیلی از مردم اسب نداشتند که سوار شوند بروند؛ هر کسی باید سوار اسب خودش می‏شد و می‏رفت. برای این‏که پیاده‏ها هم بروند، مبالغی هم درباره‏ی فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ که آقا جهادِ پیاده چقدر فضیلت دارد، چقدر چنین است، چنان است! آن‏قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود که یک عدّه از آن­هایی که اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده می‏رویم؛ اسب چیست! به اسب­هایشان حمله کردند، آن­ها را راندند و گفتند بروید، شما اسب­ها ما را از ثواب زیادی محروم می‏کنید؛ ما می‏خواهیم پیاده برویم بجنگیم تا به این ثواب­ها برسیم!

عدّه‏ای هم بودند که یک خرده اهل تأمّل بیشتری بودند؛ گفتند صبر کنیم، عجله نکنیم، ببینیم حاکمی که این‏طور درباره جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون می‏آید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم می‏گیریم که پیاده برویم یا سواره.

وقتی که ابوموسی از قصرش خارج شد، اشیای قیمتی که با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج کرد و به طرف میدان جهاد رفت! آن روز بانک نبود و حکومت­ها هم اعتباری نداشت. یک وقت دیدید که در وسط میدان جنگ، از خلیفه خبر رسید که شما از حکومت بصره عزل شده‏اید. این همه اشیای قیمتی را که دیگر نمی‏تواند بیاید و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمی‏دهند. هر جا می‏رود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشیای قیمتی او بود، که سوار کرد و با خودش از قصر بیرون آورد و به طرف میدان جهاد برد!

آن­هایی که پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسی را گرفتند. گفتند: ما را هم سوار همین اسب های زیادی­ کن! این­ها چیست که با خودت به میدان جنگ می‏بری؟ همان گونه که به ما گفتی پیاده راه بیفتید، خودت هم قدری پیاده شو و پیاده راه برو.

ابوموسی هم تازیانه‏اش را کشید و به سر و صورت آن­ها زد و گفت بروید، بیخودی حرف می‏زنید! از اطرافش پراکنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نکردند. به مدینه پیش جناب عثمان آمدند و شکایت کردند؛ او هم ابوموسی را عزل کرد.

این ابوموسی یکی از اصحاب پیامبر، یکی از خواص و از بزرگان است و این وضع اوست!

مخلص آقا مازیار بیژنی!

یادداشت های مسافر در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ
یادداشت های پیشین
+ جناب میرحسین، عاقبت به خیر شدید!+ احمدی نژاد در دام افتاد!+ هولوکاست!+ خشکسالی تقصیر دولت است!+ آزادی عقیده+ ساده زیستی تا کجا!+ ساده زیستی+ حال دل حیدر+ کدام دانشگاه اسلامی؟ ...+ راهیان نور!+ راهپیمایی در مترو!+ واقعا چه باید کرد؟+ چه باید کرد؟+ غربزدگی در شرق!+ حج را دریابید!

صفحات: