تبلیغات
صراط - واقعا چه باید کرد؟
واقعا چه باید کرد؟ | در محضر بزرگان ,

آنچه از دستم بر می­آید؛

این است ادای دین من، همراه همیشگی قوم قاعدین!

به ارباب بزرگوارم حسین(ع)، بزرگترین اسوه­ی قائمین در طول تاریخ!

***

آنچه اکنون پیش­رو دارید، روایتی­ست از زمینه­های قیام عاشورا، متفاوت از آنچه تا کنون شنیده­اید؛ از زبان بزرگ شهید مظلوم انقلاب اسلامی، سید محمد حسین حسینی بهشتی(س).

.

مرد آن است که بتواند میان آنچه پیرامون «تکلیف­محوری» و «نتیجه­محوری» در پست قبلی مطرح شد، با آنچه در زیر می­آید جمع کند!

سخنرانی، کمی طولانی­ست؛ هرچه سعی کردم کمی خلاصه­اش کنم، نشد! مطلب در کمال هنر و ایجاز بیان شده است، اما حقیقت نهفته در پس پرده­ی الفاظ در آن، آن­چنان بلند است، که اگر حوصله­ی خواندن مطلب را ندارید، لابد ظرفیت درک حقیقت آن را نداشته­اید! باشد که این حقایق در نزد اهلش باقی بماند.

***

متن کامل سخنرانی را می­توانید در ادامه­ی مطلب ببینید.

***

فایل صوتی این سخنرانی را از اینجا دریافت کنید.

متن تایپ شده­ی این سخنرانی را از اینجا دریافت کنید.

و در آخر، زحمت پیاده­سازی این سخنرانی را برادر «حسن حسن­خانی» کشیده­اند، برای توفیق روزافزون ایشان صلوات!

بسم الله الرحمن الرحیم؛ الحمدلله رب العالمین، فاطر السماوات و الأرضین و الصلوة و السلام علی جمیع انبیائه و رسله و هداة خلقه، سیما عبده و رسوله الی خلقه و أمین وحیه، سید المرسلین و خاتم النبیین، مولانا أبی القاسم محمد و علی آله و أصحابه سیما الأئمة الهداة من أهل بیته و السلام علی عباده الصالحین.

بحثی است من مخصوصاً برای اینکه کسانی که کمتر آشنایی دارند، بخصوص نونهالانمان که تازگی با این مسائل آشنایی دارند قبلاً خلاصه­ای از آنچه تاریخ کربلا نامیده می­شود عرض کنم تا بعد به بررسی مطلب برسم و بحث اصلی­مان.

سرزمین کربلا سرزمینی است در آن تاریخ، دور افتاده و کنار افتاده از شهر، بدون آبادی، به صورت تل و بیابان. در یک گوشه­ای از بیابآن­های عراق دو دسته در مقابل هم قرار گرفتند. یک دسته مجموع عده­ی آن­ها از کوچک و بزرگ و زن و مرد و خدم و حشم و همه به دویست نفر نمی­رسید. دسته­ی دیگر فقط عده­ی جنگنده­ها از ده­هزار تا سی­هزار نفر در تاریخ نقل شده. این دسته­ی کوچک این طرفی که همه­ی عده­ی آن­ها به دویست نفر  نمی­رسد و عده­ی مردان جنگ­آور و جوانان و حتی بچه­های جنگنده به هفتاد نفر نمی­رسد، چون مجموع شهدای کربلا را تا هفتاد و دو نفر نفر و گاهی تا حدود نود نفر ذکر کرده­اند و اگر هفتاد و دو نفر معروف را حساب کنیم دو تای آن­ها طفل شیرخواره بوده­اند، جنگنده نبودند. این دسته از مدینه و بعد مکه به سمت کوفه حرکت کرده. کوفه در نزدیکی کربلا قرار دارد. در حدود هفتاد کیلومتر با کربلا فاصله دارد. این دسته از مدینه و بعد مکه حرکت کرده است که بیاید به کوفه. آن دسته­ی مقابل ده­هزار نفر یا سی­هزار نفر، بیشترشان از خود کوفه و اطراف کوفه حرکت کرده­اند. یعنی نزدیک شهر و دیارشان هستند. آمده­اند به جنگ این دسته­ی کوچک. بیشتر این­هایی که آمده­اند به جنگ این دسته­ی کوچک، به­طور مستقیم یا به­طور غیر مستقیم این دسته را از مدینه یا مکه به این­جا دعوت کرده­اند و این دعوت­کننده­ها و میزبانان حالا آمده­اند با مهمانان خودشان بجنگند. فردا میان این میزبانان ناسپاس ستمگر نادان بی­وفای نامهربان و این میهمانانی که به­وسیله­ی این میزبانان دعوت شده­اند، جنگی رخ می­دهد و همه­ی مهمانان تقریباً از دم تیغ می­گذرند و کشته می­شوند. شاید اگر روح حادثه­ی کربلا نبود، تاریخ، حادثه­ی کربلا را این­چنین ضبط می­کرد. اما این من بودم و شاید عده­ی کمی مثل من که برای این­که یکی از جلوه­های حادثه­ی کربلا را در تاریخ گفته باشیم، تاریخ حادثه­ی کربلا را این­طور نقل کردیم. و الا تاریخ و افکار و احساسات، حادثه­ی کربلا را به صورت­هایی بسیار عالی­تر از این ثبت کرده و نقل کرده و حق هم همان است.

بعد از شهادت علی بن ابی طالب، معاویه تقریباً فرمانروای مطلق سرزمین پهناور اسلام شد. چون به فاصله­ی کمتر از شش ماه توانست هواداران علی را که دور و بر امام مجتبی جمع شده بودند متفرق کند و قرارداد صلحی با امام مجتبی منعقد کند و خیال خودش را از جهت امام مجتبی و هواداران خاندان علی راحت کند. جزء یکی از مواد مهم قرارداد صلح با امام مجتبی این بود که معاویه نباید هواداران و دوستداران اهل بیت و علی را تحت فشار و شکنجه قرار دهد. یکی دیگر از مواد مهم این بود که معاویه نباید برای بعد از خودش کسی را به عنوان خلیفه و فرمانروای اسلام معرفی کند و منصوب کند. مواد دیگری هم بود. معاویه نسبت به ماده­ی اول که خیلی فرصت نداشت. به فاصله­ی کوتاهی شروع کرد هواداران علی را به خصوص در نقاطی که دورتر از مدینه بود و به خصوص در بصره و کوفه سخت تحت فشار قرار داد و این فشار بعد از شهادت امام مجتبی خیلی شدیدتر شد. وقایع عجیبی در این مدت اتفاق افتاده است. در همین کوفه عده­ای از دوستان علی با فجیع­ترین و شکنجه­دارترین وضع به دست عمّال و فرمانداران معاویه کشته شدند. ماده­ی دوم هم تا موقعی که امام مجتبی زنده بود معاویه مراعات کرد. ولی چون می­دید مرگش نزدیک شده می­خواست حکومت را در خاندان بنی­امیه ثابت و استوار بکند، تصمیم گرفت اول امام مجتبی را از میان بردارد، به­وسیله­ی سمّ، امام مجتبی را شهید کرد و بلافاصله شروع کرد مقدمات بیعت گرقتن برای یزید را فراهم کردن. معاویه در این راه کارهای عجیبی کرده. اول مغیرة بن شعبه، فرماندار کوفه که پیرمردی بود نسبتاً محترم و مطیع، دسیسه­ای فراهم کرد معاویه. مورخین می­نویسند که این کار را مغیرة برای خوش آمد معاویه کرد- بعضی از مورخین- ولی از آن­جایی که معاویه بسیار در سیاستش نیرنگ باز بوده، احتمال قوی می­رود که تحریک خود معاویه بوده. معاویه، مغیرة را تحریک کرد که از کوفه، پیرمرد محترم فرماندار استان بزرگ کوفه، از کوفه به شام بیاید، دمشق، پیش معاویه در یک مجلس بگوید که خوب یا امیرالمؤمنین شما آیا نمی­خواهید فکری برای امت اسلام بعد از خودتان بکنید؟ ما می­ترسیم. ما نگرانیم که بعد از شما امت، دچار اختلاف و تشطت بشود. من به نمایندگی اهالی کوفه به این­جا آمده­ام و خواهش می­کنم که شما برای بعد از خودتان تکلیفی معین کنید که مسلمان­ها حیران و سرگردان نباشند. معاویه هم یک قدری دست به دست خودش مالید و گفت: آخر من چه­کار کنم؟ این کار که همچین درست نیست و من کی را معین کنم؟ چه­کار کنم؟ کی را مثلاً می­گویید معین کنم؟ کی را خوبه معین بکنم؟ [مغیره:] یزید!!! کی بهتر از یزید، فرزند برومند امیرالمؤمنین؟!! معاویه اول همچین شانه خالی می­کرد به این که حالا تا ببینیم چه­طور می­شود! صلاح امت هست؟ صلاح امت نیست؟ ولی بعد از دو سه جلسه بازی سیاسی، بالاخره معاویه رأی مغیرة بن شعبه را تصویب کرد و گفت: حالا که ملت مسلمان علاقمند است یزید فرزند من به عنوان خلیفه و فرمانروای مسلمین بعد از من باشد، البته به دلیل اینکه باید من مطیع ملت مسلمان باشم، البته من یزید را برای بعد از خودم خلیفه می­کنم.

خوب! مغیرة شما برگرد کوفه. این مطلب را باز هم با مردم و بزرگان در میان بگذار. اگر دیدی همین­طور است که می­گویی و مردم واقعاً داوطلب این مطلب هستند به من اطلاع بده، من این کار را خواهم کرد، عجله­ای نیست. مغیرة برگشت کوفه و شروع کرد گروه گروه مردم را از کوفه به شام فرستادن که بفرمایید این­ها وجوه و اعیان طبقات مردم. خودشان می­آیند به شام و تقاضا دارند که معاویه امیرالمؤمنین، یزید را به عنوان خلیفه و جانشین خودش معین کند. به این ترتیب بازی شروع شد. هر روز عمّال و فرمانروایان معاویه از استان­های مختلفِ سرزمین پهناور اسلام، گروه­هایی را می­فرستادند به شام. این­ها آن­جا می­آمدند در حضور مردم تقاضا می­کردند که معاویه یزید را خلیفه و جانشین قرار بدهد.

کم­کم معاویه دید زمینه فراهم شده. اعلام کرد که یزید بعد از من فرمانروای مسلمین است. بخشنامه کرد به همه­ی فرمانروایان و والیان قسمت­های مختلف که باید از مردم برای یزید بیعت بگیرید. یکی از این بخشنامه­ها آمد به والی مدینه. والی مدینه نامه نوشت به معاویه که این­جا زمینه فراهم نیست. برای این­که این­جا شهر پیغمبر است. مدینه­النبی است. عده­ای از بزرگان صحابه این­جا زندگی می­کنند. عده­ای از بزرگان خاندان پیغمبر این­جا زندگی می­کنند و این امر این­جا عملی به­نظر نمی­رسد. به خصوص چهار شخصیت این­جا هست که این­ها زیر بار این مطلب نخواهند رفت و تا این چهار شخصیت با یزید بیعت نکنند مردم دیگر محال است که ازشان [بتوانیم] بیعت بگیریم. در درجه­ی اول اباعبد­الله حسین بن علی، عبد­الله بن عمر، عبد­الرحمن بن ابی­بکر، عبد­الله بن زبیر. این چهار نفر بسیار بعید است بتوانیم ازشان برای یزید بیعت بگیریم و حاضر بشوند و تن در بدهند و تا آن­ها نکنند از بیشتر مردم محال است بیعت گرفتن برای یزید.

معاویه در جوابش نوشت به این که آن­ها را خصوصی بخواه، تطمیع کن، تهدید کن، شاید بشود. به فاصله­ای کوتاه والی مدینه برای معاویه نوشت من آنچه از دستم برآمد کردم نشد و نمی­شود. معاویه گفت: خیلی خوب با مدینه کاری نداریم. فعلاً مدینه مستثنی. چند ماهی گذشت. معاویه دستور داد به قسمت­های دیگر، با تأکید که باید بدون استثناء همه برای یزید بیعت کنند با شما. وقتی همه جا مسلم شد، با یک گروه هزار نفری از سواران سپاه سواره نظام زبده­ی شام حرکت کرد آمد به سمت مدینه و مکه به عنوان حج. می­خواهد بیاید امیرالمؤمنین به حج خانه­ی خدا . وارد مدینه شد. ابن اثیر در کامل می­نویسد در اولین برخورد با حسین بن علی برخورد کرد. خیلی خون­سرد و بی­اعتنا. بعد عبد­الرحمن بن ابی­بکر، بعد عبد­الله بن عمر، بعد عبد­الله بن زبیر. با هر چهار نفر برخورد بسیار تلخی کرد. ایام حج نزدیک بود. این چهار نفر هم مثل خیلی­ها به سمت حج رفتند. معاویه در مدینه مدتی ماند. شروع کرد برای عده­ای پول فرستادن، عده­ای را تهدید کردن، عده­ای را تطمیع کردن، تا آن­جا که می­توانست در مدینه خودش شخصاً فعالیت کرد تا زمینه­ی افکار مردم مدینه را برای بیعت با یزید فراهم کند. در آن­جا نقل می­کنند که عایشه با معاویه برخورد تلخی کرد و گفتگویی میان معاویه و عایشه رخ داد که چون وقتمان طول می­کشد ازش صرف نظر می­کنم.

دو سه نفر از عقلای مدینه با معاویه ملاقات کردند. گفتند: این راهی که تو می­روی راه درستی نیست. تو نمی­توانی با تهدید و زور با این چهار نفر مقابله کنی. هر چند این چهار نفر الان نه حکومت در دستشان هست، نه سپاه دارند، نه لشکر دارند، هیچ چیز ندارند. اما استخوان و شخصیت آن­ها تو را خرد می­کند. صلاح در این است که بیش از این سر به سر این­ها نگذاری. برو حج و برگرد. ولی معاویه از آن­هایی بود که وقتی دنبال یک هدف را می­گرفت، از هیچ­کاری فروگذار نمی­کرد تا به هدف برسد. آمد مکه. در مکه که یک مجمع بزرگ اسلامی بود معاویه باز با این چهار نفر برخورد کرد. در آن­جا خیلی به آن­ها خوش آمد گفت. خیلی محبت کرد. خیلی احترام کرد. خودش اسب و نوکر فرستاد از آن­ها خواهش کرد به مجلس معاویه بیایند. این چهار نفر دیدند سیاست معاویه عوض شده، در مدینه با آن خشونت و تلخی و گستاخی، در مکه با این رویه­ی نرم و آرام! چه خبر شده؟ چهار نفری با هم جلسه کردند. گفتند کاسه­ای زیر نیم­کاسه است. باید ما قبلاً خودمان را برای برخورد با معاویه آماده کنیم. معاویه اتفاقاً به فاصله­ی کمی از این چهار نفر دعوت کرد که در یک جلسه­ی خصوصی با او ملاقات کنند. به محض این دعوت، چهار نفر دور هم نشستند مشورت کردند که کدامیک از ما در آن جلسه صحبت بکند. بالاخره عبدالله بن زبیر انتخاب شد که در آن جلسه پاسخگوی معاویه باشد. معاویه این چهار نفر را دعوت کرد و با آن­ها خلوت کرد و شروع کرد مقداری درباره­ی یک یک این­ها مدح و ثناء خواندن. اما شما حسین بن علی! سید جوانان مسلمین هستید. آقای جوانان مسلمان­ها هستید. فرزندزاده­ی رسول خدا هستید. فرزند علی مرتضی هستید. مقامتان چنین است. شأنتان چنان است. اما شما عبدالله بن عمر! فرزند عمر هستید، که نسبت به اسلام چه کرده و چه کرده. اما شما عبدالرحمن بن ابی­بکر! پیرمردی هستید محترم، فرزند خلیفه­ی اول، چه هستید، چه هستید. اما شما عبدالله بن زبیر! مردی هستی شجاع، در تاریخ اسلام شجاعت­ها داشتی، خودت، پدرت چنین چنان... مقداری از آن­ها تمجید کرد. ولی من از شما یک خواهش دارم، چه شده است که شما از بیعت با فرزند من یزید امتناع کردید؟ فکر نکنید کار به دست یزید می­آید. کار به دست خود شماست. من قول می­دهم تمام رتق و فتق امور به دست شما باشد. فقط اسم خلافت روی یزید باشد که بعدها اختلاف پیش نیاید. همه ساکت شدند.

رو کرد به عبدالله بن زبیر، گفت: تو یک حرفی بزن! گفت شما را مخیر می­کنیم میان یکی از سه کار، یا اصلاً خلیفه­ای معین نکنید. بگذارید بعد از شما مردم خودشان خلیفه­ای انتخاب کنند. یا مثل ابوبکر، عمر را که اصلاً قوم و خویشی با او نداشت، با این­که ابوبکر پسر داشت، محمد بن ابی­بکر، عبدالرحمن بن ابی­بکر، بچه­هایی داشت، با این­که پسر داشت، قوم و خویش داشت، هیچ­کدام از آن­ها را خلیفه نکرد. عمر را که اصلاً فاصله­اش خیلی دور بود با قریش، او را به عنوان خلیفه معین کرد. شما هم یک فرد شایسته­ای را از غیر خاندان خودتان به عنوان زمامدار مسلمین معرفی کنید. یا مثل عمر کار را به شورای شش نفری یا ده نفری واگذار کنید. اما این کار که شما می­خواهید برای بعد از خودتان برای اولین بار در تاریخ اسلام، خودتان زمینه­ی حکومت فرد دلخواهتان را برای بعد فراهم کنید، برای ما قابل قبول نیست. معاویه دید چه بگوید؟ گفت من که نمی­توانم در پاسخ شما حرفی بزنم این­جا و عاجزم از این­که در برابر منطق شما دلیل و برهانی بیاورم. من حالا حرفی ندارم، عرضی ندارم، بسیار خوب! فردا در یک جلسه­ی عمومی، من بلکه بتوانم نظر خودم را بگویم. اما چون من آدم ضعیف­المنطقی هستم و شما خیلی منطقتان نیرومند است، یک شرط دارد و آن این است که شما که در جلسه می­نشینید من چه خوب بگویم چه بد بگویم، چه راست بگویم چه دروغ بگویم، حق اینکه یک کلمه حرف بزنید ندارید و الان اعلام می­کنم که فردا دو نفر با شمشیر برهنه بالای سر شما از مأموران شام- که هیچ دیگر پیغمبر و خاندان پیغمبر سرشان نمی­شود با تبلیغات بیست ساله­ی معاویه- من دو نفر از این­ها را بالای سر هر کدام از شما با شمشیر برهنه­ای کشیده مأمور می­گذارم که اگر کلمه­ی اول را گفتید به کلمه­ی دوم نمی­رسد، سرتان را از تنتان جدا کرده­اند. من یا راست می­گویم فردا یا دروغ می­گویم. اگر راست می­گویم که خوب، اگر دروغ می­گویم بگذارید این دروغ پای خودم باشد.

فردا شد و معاویه آمد در یک جلسه­ی بسیار عمومی و گفتند امیرالمؤمنین معاویه می­خواهد سخنرانی کند. آمد رفت خطبه­ای خواند. همه­ی مردم هم نشسته­اند ساکت، در چند گوشه­ی مجلس هم چند مأمور شمشیر به دست بالای سر چند نفر ایستاده­اند. البته جلسه آن­قدر شلوغ است که این مطلب هم خیلی جلب توجه نمی­تواند بکند. معاویه رفت منبر و شروع کرد مقدار زیادی از مردم تعریف کردن و تمجید کردن و بعد مقدار زیادی درباره­ی یزید تعریف کردن و تمجید کردن، یزید پسر من چنین است، چنان است، نسبت به رعیت و نسبت به مردم و مسلمانان این­قدر مهر و علاقه دارد و چنین است و چنان است و شنیده­ام که می­گویند چهار نفر از بزرگان مسلمین با خلافت یزید مخالفند. یکی حسین بن علی، یکی عبدالرحمن بن ابی­بکر، یکی عبدالله بن عمر، یکی عبدالله بن زبیر، عجب مردم دروغ می­گویند! من خودم با این­ها دیشب صحبت کردم. ابداً مخالفتی ندارند. هیچ مخالفتی ندارند این­ها و کاملاً تصدیق می­کنند این مطلب را که خلافت یزید به صلاح امت اسلام است! به این ترتیب مأمورانش را هم گذاشته بود و مخصوصاً عده­ای از مردم شام را گذاشته بود که اول بیایند و همان جا با معاویه بیعت کنند به عنوان یزید. مردم ریختند با معاویه بیعت کردند به عنوان یزید. این داستان را در تاریخ­های معتبر برادران سنی­مان نوشته­اند. از جمله کامل بن عتیق که جزء مآخذ بسیار مهم تاریخی اسلام است و شاید آقایان نمی­دانم شاید برای اولین بار است در تاریخ کربلا چنین ریشه­هایی را می­شنوید، نمی­دانم شاید...

به این ترتیب این چهار نفر چه کنند؟ حرف بزنند کشته می­شوند بی­فایده. خوب کشته بشوند، اما بی­فایده. حرفشان را نمی­توانند برسانند. چون کلمه­ی اول به کلمه­ی دوم نمی­رسد. نقشه­ای است معاویه بازی کرده، به ثمر رسید. ابن­اثیر می­گوید بعد از این­که ازدحامی شد، مردم با معاویه بیعت کردند، ریختند به جان این چهار نفر که عجب! شما گفتید که ما هرگز با یزید بیعت نمی­کنیم، پس چه شد؟ گفتند: دروغ می­گوید این مرد. گفتند: نه­خیر! شما دروغ می­گویید، پس چرا همآن­جا بلند نشدید تکذیب کنید؟ گفتند این بلا را به سر ما آورده بود. این توطئه را چیده بود. ولی کی بود که به این حرف ها گوش کند دیگر؟

به این ترتیب معاویه نقشه­ی خودش را بازی کرد برگشت به شام. در سال پنجاه و شش هجری. چهار سال بعد در سال شصت هجرت در ماه رجب، اول ماه رجب یا پانزده ماه رجب، مختلف نوشته­اند، معاویه مُرد. یزید آمد سر کار. باید یزید مجدداً بعد از این­که می­آید سر کار، به عنوان خلیفه بیعت بگیرند برایش. ملاحظه کنید بیعت قبلی به عنوان ولایتعهدی بوده، حالا باید به عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه برای او بیعت بگیرند مجدداً. دستور داد به همه­ی فرمانداران که از مردم بیعت بگیرید. از جمله به نعمان بن بشیر، والی مدینه، نوشت بیعت بگیر و نوشت مخصوصاً در مدینه سخت­گیری کن. هیچ فردی، بدون استثناء باید همه بیعت کنند و نسبت به این چهار نفر هم تذکر داد به هر قیمتی هست از آن­ها بیعت بگیر. نعمان فرستاد سراغ این چهار نفر. آن­ها چه گفتند؟ آن سه نفر فعلاً جزء بحث ما نیست. فرستاد سراغ امام حسین. امام حسین با عده­ای از بنی­هاشم آمدند به سمت دارالعماره. امام وارد مجلس شد تنها، نعمان و مروان بن حکم نشسته­اند. نعمان قصه را گفت که من دستور دارم از شما بیعت بگیرم به عنوان خلافت برای یزید. حضرت فرمود من بیعت نمی­کنم. نعمان تهدید کرد، مروان هم تحریک کرد، فکر می­کنید که از نظر روح مبارزه و دلیری و شجاعت الهی، امام حسین خوب بود همین جا در برابر این دو نفر بایستد و مقاومت کند و مطلب همین جا تمام بشود؟ یا فکر می­کنید بهتر بود امام حسین هر تصمیمی دارد موقعی اجرا کند که در یک صحنه­ی بازِ تاریخی، آن تصمیم به مرحله­ی عمل درآید؟ امام حسین از اول، از روزی که معاویه می­خواست از او برای یزید بیعت بگیرد تصمیم خودش را گرفته بود. باید در برابر این مطلب به قیمت جان قیام کند و بایستد. اما جا و صحنه­ی این جانبازی کجا باشد؟ این خیلی مسئله­ی مهمی بود. صحنه­ی این جانبازی در مجلس مکه­ای باشد که معاویه دو نفر شمشیر به دست بالای سر هر کدام از این­ها گذاشته؟ امام حسین برخیزد صحبت کند و همان جا کشته بشود؟ نه! چه ثمر؟ صحنه­ی این مقاومت و دلیری و شجاعت ایمانی و الهی در خانه­ی نعمان بن بشیر باشد که نعمان است و مروان است و امام حسین؟ چه ثمر؟

این بود که حضرت فرمود خوب نعمان، تو اگر هم بخواهی از من بیعت بگیری این­جا که فایده­ای ندارد چون مردم قبول نمی­کنند. تو می­دانی که بیعت گرفتن از من روی مردم اثر دارد. اگر می­خواهی بیعت بگیری بهتر است فردا بیعت بگیری در یک مجلس عمومی. من هم ضمناً فکرهایم را بکنم. نعمان پسندید. مروان به نعمان گفت نگذار برود، از چنگت می­گریزد. نعمان گفت تو توطئه­گر هستی. تو دشمنی داری با خاندان علی. ول کن بگذار فردا این مطلب حل می­شود. نقل می­کنند دشنام هم به مروان داد. امام از خانه­ی نعمان بن بشیر و مقرّ حکومت آمد به منزل، سحرگاه با خاندان از بیراهه به سمت مکه حرکت کرد. شیخ مفید در ارشاد می­نویسد که تاریخ حرکت امام از مدینه به مکه در حدود بیست و هفت یا بیست و هشت رجب بود. بعد از پنج روز، در روز سوم ماه شعبان، حضرت به مکه وارد شد.

از سوم شعبان این­جا وقایع زیادی هست. ولی نمی­شود یک شبه همه را گفت. از سوم شعبان تا هشتم ماه ذی­الحجه، چهار ماه و پنج روز امام حسین در مکه است. وقایع زیادی هم در خارج مکه پیش آمده، مخصوصاً در عراق- که یک خصوصیت و به اصطلاح اروپایی­ها یک کاراکتر خاص اجتماعی دارند مردم کوفه و بصره- تشنجات و وقایعی رخ داده است و به هر حال وضع حکومت یزید متزلزل است. حرکت امام از مدینه به مکه مسئله را در مدینه دچار اشکال کرده. مکه هم که پیداست حرم خداست. از کوفه عده­ی زیادی از کسانی که با حکومت و خلافت یزید مخالف بودند نامه­های متعدد نوشتند و امام حسین را دعوت کردند به کوفه که به آن­جا برود و با او به عنوان امیرمؤمنان بیعت کنند. ملاحظه می­کنید تا قبل از این دعوت، قیام ابا عبدالله در برابر یزید هیچ ارتباطی به مردم کوفه ندارد. ارتباط قیام کربلا با مردم کوفه از این دعوت شروع می­شود. روز هشتم ذی­الحجه، امام با عده­ی زیادی از همراهان و با تمام بستگان از مکه حرکت می­کند. ظاهر امر این است که امام می­آید به کوفه تا با کمک مردم کوفه خلافت اسلامی را به­دست بیاورد. این ظاهر امر است. ولی وصیت امام حسین در مکه که نوشت و به دست برادرش محمد حنفیه داد، هدف دیگری را نشان می­دهد. من جمله­ای از این وصیت را می­خوانم. در آن وصیت حضرت بعد از حمد و ثنای الهی و اظهار عقاید حقه چنین نوشت: «إنی لم اخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح فی امة جدی، ارید أن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و أبی علی بن أبی طالب». آگاه باشید من از این­جا بیرون نمی­روم برای این که در میان امت اسلام فسادی به پا کنم. انگیزه­ی من برای این قیام و حرکت این است که امت اسلام را دچار فساد می­بینم. قیام می­کنم می­روم به خاطر اصلاح امت. قیام می­کنم به پا می­خیزم در راه ترویج نیکی­ها و مبارزه با فساد و بدی­ها. می­خواهم در میان امت اسلام به همان روشی که پیغمبر، جد من و امیرمؤمنان علی، پدر من رفتار می­کرد رفتار کنم. هدف خروج و قیام و نهضت حسینی و حادثه­ی کربلا این­جا به صورت صریح و روشن در مکتوب امام در تاریخ ثبت شد.

در میان راه وقایع زیادی رخ داد. تا نیمه­ی راه بلکه تا دو سوم راه هنوز سیمای حرکت اباعبدالله این بود که مردم کوفه از او دعوت کرده­اند. اباعبدالله و یاران و اصحابشان می­آیند به کوفه تا آن­جا فرمانروا بشوند. ولی در منزل ثعلبیه دو نفر آمدند خدمت امام عرض کردند ما خبری داریم. علانیه بگوییم یا در جلسه­ی سری؟ فرمود نه، من چیز سری ندارم از اصحاب و یاران خودم، علانیه بگویید. گفتند ما در کمی پیش از این­که به این­جا برسیم به یکی از مسافران که از کوفه می­آمد برخورد کردیم. مرد بسیار مورد اعتمادی است. گفت من از کوفه بیرون آمدم در حالی که مسلم بن عقیل، نماینده­ی حسین، هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر، بزرگ­ترین و سرشناس­ترین حامیان حسین در کوفه کشته شدند. حضرت فرمود: انا لله و انا الیه راجعون.

در منزل بعد، در منزل اذیب، به حضرت خبر دادند فرستاده­ی شما- حضرت از وسط راه قیس بن مسهر صیداوی را فرستاده بود به کوفه که حرکت امام را اطلاع بدهد و قیس به دست عمّال ابن­زیاد گرفتار شد و کشته شد که آن هم داستان بسیار آموزنده­ای دارد- در منزل اذیب به حضرت خبر دادند فرستاده­ی مخصوص شما به کوفه بدست عمّال ابن­زیاد کشته شد. در منزل زباله امام همه­ی کسانی را که با او بودند جمع کرد. در آن­جا برای آن­ها صحبت کرد. خطابه­ای خواند. بعد از حمد و ثنای الهی چنین فرمود: «اما بعد، انه قد نزل من الامر ما قد ترون و ان الدنیا قد تغیرت و تنکرت»، حوادث این­طور است که می­بینید. این حوادث این­جور رخ داده وضع عوض شده بطور کلی. وضع محیط عوض شده «و ادبر معروفها و استمرت حذاء»، خوبی­ها پشت کرده به مردم، تلخی­ها مستدام و پیگیر شده «فلم یبق منها الا صبابه كصبابه الاناء»، یک ته­مانده­ای از این کاسه­ی زندگی مانده «و خسیس عیش كالمرعى الوبیل »، زندگانی پست بی­ارزشی است، مثل چراگاه آفت­زا، بیشتر از آن باقی نمانده.

بعد می­خواهد اعلام کند چرا؟ چرا از نظر امام حسین زندگی دنیا و محیط این­قدر فاسد شده؟ چون نان امام حسین توی روغن نیست؟ چون زندگی امام تأمین نیست؟ نه! زندگی امام حسین تا آخرین لحظات با بهترین وجه تأمین می­شده. چرا پس زندگی بر امام حسین تلخ است؟ به کام امام تلخ است؟ «ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهی عنه؟»، نمی­بینید کسی به حق عمل نمی­کند و کسی از باطل خودداری نمی­کند و از گناه خودداری نمی­کند؟ بعد فرمود: اعلام می­کنم از همین­جا وضع عوض شد: «لیرغب المومن فی لقاءالله»، هر مرد با ایمانی باید از حالا خودش را برای مرگ آماده کند و مشتاق لقاء خدا باشد. «فانی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاة مع الظالمین الا برماً»، اما من که پیشوای شما هستم، مرگ را برای خودم خوشبختی جاودان می­بینم و زندگی و هم­زیستی با ستمگران را مایه­ی تیرگی دل و جان. از این­جا پایه و اساس عوض شد. مورخین نقل می­کنند از همین­جا امام فرمود هرکس می­خواهد برود برود. هرکس به طمع زندگی با من آمده برود. بسیاری از اطرافیان امام حسین رفتند. امام با زبده­ی یاران و خاندان خودش از این­جا حرکت کرد. حرکت کرد و آمد و آمد. روز دوم محرم به کربلا رسید و آن­جا خیمه زد و بعد هم لشکر ابن­زیاد به سرکردگی عمر بن سعد آمدند در کربلا و پیام­ها رد و بدل شد. این­جا همین را باید کوتاه گفت، حوالی غروب عده­ای از سپاه عمر بن سعد آمدند به صورت تقریباً حمله به سمت خیمه­های اباعبدالله. حضرت به برادرش عباس و عده­ای از جوانان فرمود بروید ببینید چه خبر است؟ این سر و صدا از کیست؟ عباس برادرش با بیست نفر آمدند جلوی مهاجمین [و گفتند] چه خبر است؟ گفتند ما دستور داریم یا از حسین برای یزید بیعت بگیریم یا الان حمله کنیم. قدری نصیحت کردند و ملامت کردند بعد حضرت عباس فرمود پس بگذارید من برگردم پیش اباعبدالله به او اطلاع بدهم ببینم چه تصمیمی می گیرد. گفتند خیلی خوب بروید زود برگردید. حوالی غروب است. حضرت عباس آمد خدمت برادرشان. عرض کرد آقا جان عده­ای حمله کرده­اند حرفشان هم این است، چه کنیم؟ فرمود برادر جان برو به آن­ها بگو من امشب را فرصت می­خواهم. فردا کار خودمان را با آن­ها یک­سره خواهیم کرد. من عشق و علاقه­ای مفرط به نماز و قرائت قرآن، عشق و علاقه­ی مفرط به مناجات با پروردگار دارم. دوست دارم شب قبل از شهادت را با نماز و راز و نیاز با پروردگار بگذرانم. حضرت برگشت پیام آقا را فرمود. قبول کردند، رفتند. گفتند بسیار خوب حساب ما فردا.

بعد شاید کمی هوا تاریک شده بود. حضرت قبل از هر کار یک اقدام دیگر کرد. صحنه­ای پیش می­آید که باید نه­تنها حسین بن علی، حسین بن علی باشد، بلکه باید تمام کسانی که در اردوگاه حسین هستند، حسین صفت باشند. مبادا باز در میان این عده کسی باشد که فردا از فداکاری و جانبازی دریغ کند و لکه­ی ننگی بر دامان مقدس این نهضت الهی باشد. حضرت همه­ی آن­ها را جمع کرد، خطابه­ای خواند، حمد و ثنا کرد خدا را. در این جمله­های حمد و ثناء نکته­های بسیار آموزنده­ای هست. خلاصه می­کنم، بعد فرمود: «اما بعد فإنی لا اعلم أصحاباً أوفی و لا خیراً من أصحابی»، من یارانی بهتر و وفادارتر از یاران خودم نمی­شناسم، «ولا أهل بیت ابر و لا أوصل من أهل بیتی»، قوم و خویش­هایی نیکوکارتر و صله­ی رحم­دارتر از قوم و خویش­های خودم نمی­شناسم، «فجزاکم الله عنی خیراً»، خداوند از جانب من به همه­ی شماها پاداش خیری بدهد. بعد فرمود: «ألا و إنی لا أظن یوماً لنا من هؤلاء»، من گمان نمی­کنم دیگر روزی برای ما باقی مانده باشد از دست این مردم، «قد اذنت لکم»، من از همه­ی شماها تشکر می­کنم. به همه­ی شما اجازه می­دهم بروید، «فانطلقو جمیعاً فی حل»، همه­تان بروید، از نظر من مجازید برای رفتن، «لیس علیکم حرجٌ منی و لا ضمان»، از جانب من نه سخت­گیری هست و نه در مضیغه و رودربایستی باشید، نه عهد و پیمانی من از شما انتظار دارم. بروید، «هذااللیل قد غشیکم فاتخذوه جملاً»، شب و تاریکی شب رسید، دیگر حالا شب است و تاریک است، چراغی هم که نیست، بر گرده­ی راهوار شب سوار شوید و بروید. بروید جان خودتان را به سلامت ببرید.

امام می­خواست در این لحظه اعلام کند که از این ساعت به بعد به خاطر حسین هم دیگر نباید بجنگید. ای برادر من عباس، فردا دیگر برای برادرت حسین یا خواهرت زینب نجنگ. من به عنوان قوم و خویش و برادری از تو کمال سپاس­گزاری را دارم. این­ها هم با من کار دارند، اگر می­خواهی بروی برو. من از تو گله ندارم. اگر می­خواهی بمان ولی نه برای حسین. برای هدف حسین و خدای حسین. این است آن سطح عالی روح قیام کربلا. درسال گذشته من از نظر تقسیم­بندی و ارزش­یابی و مقایسه سه نوع قیام را مطرح کردم و بررسی کردم و چیزهایی عرض کردم. اگر فرصت می­بود من حتی خلاصه­ی آن­ها را هم عرض کنم، آن وقت خوب معلوم می­شد که تا کجا قیام اباعبدالله اعتلا دارد. در این قیام در خود اباعبدالله که مسئله از اول این­طور بود، در همه­ی افراد دیگر از کوچک و بزرگ که در این قیام شرکت دارند باید از این لحظه که لحظه­ی جانبازی است، فقط یک هدف در نظر باشد و بس. خدا و آئین خدا. اسلام و امت اسلام و مصالح امت اسلام. البته این نهضت جاودان زنده می­ماند. حالا خوب است این­ها در پاسخ امام چه گفته باشند؟ بنی­هاشم که هر چه بگویند حق دارند. امام است و آقای آن­ها است و بزرگ­تر خاندان است و قوم و خویش است، و به همه­ی آن­ها مهر و محبت کرده و همه.

مسلم بن عوسجه، پیرمرد کوفی از جا برخاست. عرض کرد آقا کجا برویم؟ تو را کجا بگذاریم و برویم؟ چگونه برویم؟ من اگر کشته شوم، جسدم سوزانده شود، خاکسترم به باد داده شود، دوباره زنده شوم، دوباره کشته شوم، اگر تا هفتاد بار این بلا سرم بیاید، محال است از حمایت از تو و هدف تو دست بردارم. زهیر بن قین که در وسط راه به دعوت اباعبدالله به این اردوگاه پیوسته برخاست گفت ای حسین بن علی! ما که تا این­جا آمده­ایم می­دانیم برای چه آمده­ایم. من اگر هزار بار کشته شوم و خاکم بر باد داده شود از شمشیر زدن در راه تو و هدف تو دست نخواهم کشید. با این پاسخ­ها معلوم شد در اردوگاه حسین نامحرمی نمانده. مورخین عموماً در تاریخ­هایشان نقل نکرده­اند که حتی یک نفر بعد از این خطابه از اردوگاه حسین رفته باشد. معلوم می­شود در آن تصفیه­ی اول تصفیه­ی اساسی صورت گرفته بود.

سلام الله علیکم؛

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک و اناخت برحلک، علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار. سلام بر تو باد ای اباعبدالله و سلام بر آن جان­های پاک، که پیرامون تو حلقه زدند. سلام خدا بر شما باد، تا ما هستیم و تا شب و روز هست.

بارالهی! از تو توفیق می­طلبیم ما نیز همیشه یار و یاور عدل باشیم و دشمن آشتی­ناپذیر ظلم و ظالم.

بارالهی! از تو می­خواهیم امت اسلام را امتی سازی که در راهی که پیغمبر راهنمای بزرگت به آن­ها نشان داده می­روند و در این راه از هیچ­گونه جانبازی و فداکاری دریغ ندارند.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.


یادداشت های مسافر در سه شنبه 25 دی 1386 و ساعت 11:01 ق.ظ
یادداشت های پیشین
+ جناب میرحسین، عاقبت به خیر شدید!+ احمدی نژاد در دام افتاد!+ هولوکاست!+ خشکسالی تقصیر دولت است!+ آزادی عقیده+ ساده زیستی تا کجا!+ ساده زیستی+ حال دل حیدر+ کدام دانشگاه اسلامی؟ ...+ راهیان نور!+ راهپیمایی در مترو!+ واقعا چه باید کرد؟+ چه باید کرد؟+ غربزدگی در شرق!+ حج را دریابید!

صفحات: