تبلیغات
صراط - ساده زیستی تا کجا!
ساده زیستی تا کجا! | در محضر امام ,

این پست هم در ادامه­ی پست پیشین است. بخش­های عمده­ی نامه­ حضرت امیر به «عثمان بن حنیف» والی بصره، در جریانی که بارها شنیده­اید.

البته حضرت این مطالب را برای ما نفرموده­اند، برای امثال عثمان بن حنیف فرموده­اند، و حتی برای اینکه خدای ناکرده به کسی بر نخورد تأکید کرده­اند که «شما نمی­توانید این­گونه باشید». ما هم برای آنکه خیالمان راحت بشود یک «پس بی­خودی تلاش نکنید» به آخرش اضافه می­کنیم.

بخوانید و فرزند حنیف را شماتت کنید:

***

بدان كه هر كس را امامى­ست كه بدو اقتدا مى­‏كند و از نور دانش او فروغ مى­‏گیرد. اینك امام شما از همه­ی دنیایش به پیرهنى و ازارى و از همه طعام­هایش به دو قرص نان اكتفا كرده است. البته شما را یاراى آن نیست كه چنین كنید، ولى مرا به پارسایى و مجاهدت و پاكدامنى و درستى خویش یارى دهید. به خدا سوگند، از دنیاى شما پاره زرى نیندوخته­‏ام و از همه غنایم آن مالى ذخیره نكرده­‏ام. و به جاى این جامه، كه اینك كهنه شده است، جامه­‏اى دیگر آماده نساخته­‏ام.

آرى، در دست ما از آنچه آسمان بر آن سایه افكنده است، «فدكى» بود كه قومى بر آن بخل ورزیدند و قومى دیگر از سر آن گذشتند و بهترین داور خداوند است. فدك و جز فدك را چه مى­خواهم؟ كه فردا میعاد آدمى گور است. در تاریكى آن آثارش محو مى­‏شود و آوازه‏اش خاموش مى­‏گردد. حفره‏اى كه هر چه فراخش سازند یا گور كن بر وسعتش بیافزاید، سنگ و كلوخ تن آدمى را خواهد فشرد و روزنه‏هایش را توده‏هاى خاك فرو خواهد بست. و من امروز نفس خود را به تقوا مى­‏پرورم، تا فردا در آن روز وحشت بزرگ، ایمن باشد و بر لبه­ی آن پرتگاه لغزنده استوار بماند.

اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه‏هاى ابریشمین، دست مى‏یابم. ولى، هیهات كه هواى نفس بر من غلبه کند و آزمندى من، مرا به گزینش طعام­ها بكشد و حال آنكه، در حجاز یا در یمامه بینوایى باشد كه به یافتن قرص نانى امید ندارد و هرگز مزه­ی سیرى را نچشیده باشد. یا شب با شكم انباشته از غذا سر بر بالین نهم و در اطراف من شكم­هایى گرسنه و جگرهایى تشنه باشد. آیا چنان باشم كه شاعر گوید:

و حسبك داء آن تبیت ببطنة         و حولك اكباد تحنّ الى القدّ

تو را این درد بس كه شب با شكم سیر بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله‏اى

 آیا به همین راضى باشم كه مرا امیرالمؤمنین گویند و با مردم در سختی­هاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم؟ یا آنكه در سختى زندگى مقتدایشان نشوم؟ مرا براى آن نیافریده‏اند كه چون چارپایان در آغل بسته، كه همه­ی مقصد و مقصودشان نشخوار علف است، غذاهاى لذیذ و دلپذیر مرا به خود مشغول دارد یا همانند آن حیوان رها گشته باشم كه تا چیزى بیابد و شكم از آن پر كند، خاكروبه‏ها را به هم مى‏زند و غافل از آن است كه از چه روى فربهش مى‏سازند. و مرا نیافریده‏اند كه بى‏فایده‏ام واگذارند، یا بیهوده‏ام انگارند، یا گمراهم خواهند و در طریق حیرت سرگردانم بپسندند؟

گویى یكى از شما را مى‏بینم كه مى‏گوید، اگر قوت پسر ابوطالب چنین است، باید كه ناتوانی او را از پاى بیفكند و از نبرد با هماوردان و مبارزه با دلیران باز دارد.

بدانید، كه آن درخت كه در بیابان­ها پرورش یافته، چوبى سخت‏تر دارد و بوته‏هاى سرسبز و لطیف، پوستى بس نازك. آرى، درختان بیابانى را به هنگام سوختن، شعله نیرومندتر باشد و آتش بیشتر. من و رسول خدا، مانند دو شاخه‏ایم كه از یك تنه روییده باشند و نسبت به هم چون ساعد و بازو هستیم. به خدا سوگند، كه اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخیزند، روى برنخواهم تافت و اگر فرصت به چنگ آید به جنگ بر مى‏خیزم و مى‏كوشم تا زمین را از این شخص تبهكار كج­اندیش [معاویه] پاكیزه سازم. چنانكه گندم را پاك كنند و دانه‏هاى كلوخ را از آن بیرون اندازند.

اى دنیا از من دور شو، افسارت را به پشتت افكندم. من خود را از چنگالت رها كردم و از دام­هایت بیرون افكندم و از آن پرتگاه­ها كه بر سر راه من كنده‏اى اجتناب كرده‏ام. آن گردن فرازانى كه با دلیری­هایت فریفتى اكنون كجایند؟ آن مردمى كه به زرق و برق­هایت مفتون ساختى چه شدند؟

آرى همه در گور خفته‏اند. به خدا سوگند، اگر تو موجودى مجسم بودى و پیكرى محسوس داشتی، به خاطر آن گروه از بندگان خدا كه به سراب آرزوها فریفته‏اى و آن­ها را در گودال­هایى كه بر سر راهشان تعبیه كرده‏اى، سرنگون ساخته‏اى و پادشاهانى كه به ورطه نابودى سپرده‏اى و به آبش­خور بلا، آنجا كه هیچ­كس را از آن بازگشتنى نیست كشیده‏اى، حد خدا را بر تو جارى مى‏ساختم. هیهات كه هركس بر لغزشگاه تو پاى نهاد، سرنگون شد و هركس كشتى بر گرداب تو راند، غرقه گشت و هر كه از چنبر تو سر بیرون كشید، پیروز شد.

آنكه از تو در امان مانده، باكى از آن ندارد كه روزگار بر او تنگ گیرد، زیرا دنیا در نظر او روزى است بر آستان غروب. از نزد من دور شو، در برابر تو سر فرود نمى‏آورم كه بر من سرورى جویى و زمام كارم را به دست تو نسپارم كه هرجا كه خواهى مرا بكشى. به خدا سوگند تا مشیت خداوند بر غیر آن نباشد، نفس خویش را چنان پرورش دهم كه چون قرص نانى یابد شادمان شود و به جاى هر خورشی به نمك قناعت ورزد. و چشمانم را چنان به گریه وادارم كه سرچشمه اشكش بخشكد و سرشكش به پایان رسد. آیا شتر، شكم را به چرا انباشته است و اینك به قرارگاه خود مى‏رود؟ یا آن گوسفند از علف اشباع گشته و اینك به آغل خود روى مى‏نهد؟

آیا على نیز سیر شده و اینك از تلاش باز ایستاده است؟ اگر على پس از سالیان دراز به آن گوسفند یا شتر رها شده در علفزار، شباهت یافته باشد، چشمش روشن باد.

خوشا به حال كسى كه وظیفه خود را نسبت به پروردگارش گزارده باشد و در بلاى خویش صابر باشد و شب هنگام خواب را بر چشم خود حرام كند، یا چون خواب بر او غلبه كند، زمین را زیرانداز و دست­هاى خود را بالش سازد. در میان مردمى كه از وحشت قیامت شب را زنده داشته‏اند و از جامه خواب دورى گزیده‏اند و لبهایشان به ذكر پروردگارشان مى‏جنبد و گناهانشان در اثر آمرزش خواستن فراوانشان ناچیز گشته است.

«اینان حزب خداوندند و حزب خداوند رستگارند»


یادداشت های مسافر در دوشنبه 6 خرداد 1387 و ساعت 12:05 ق.ظ
یادداشت های پیشین
+ جناب میرحسین، عاقبت به خیر شدید!+ احمدی نژاد در دام افتاد!+ هولوکاست!+ خشکسالی تقصیر دولت است!+ آزادی عقیده+ ساده زیستی تا کجا!+ ساده زیستی+ حال دل حیدر+ کدام دانشگاه اسلامی؟ ...+ راهیان نور!+ راهپیمایی در مترو!+ واقعا چه باید کرد؟+ چه باید کرد؟+ غربزدگی در شرق!+ حج را دریابید!

صفحات: